مرتضى راوندى
456
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
برآرد همى دمار - جنگ دو سر دارد - نيكى گم نمىشود - لاف از سخن چو در توان زد - حيا مانع روزى است - حق گرفتنى است نه دادنى - جهان سر به سر حكمت و عبرت است - اين طفل يكشبه ره صد ساله مىرود - خنك كسى كه پس از وى حديث خير كنند - فكر سالم در بدن سالم است - اول انديشه وانگهى گفتار - تهى پاى رفتن به از كفش تنگ - چه بسا خاموشى بهترين گفتارهاست - هرچه آيد سال نو ، گويم دريغ از پارسال - مگس جايى نخواهد رفت جز دكان حلوايى - دست از پا درازتر آمد - دورى و دوستى - آفت جان من است عقل من و هوش من - تير از شست و فرصت از دست رفت - سخنچين بدبخت هيزمكش است . بدى در قفا عيب من كرد و خفت * بتر زان قرينى كه آورد و گفت چه رنجها كه كشيدند و ديگرى آسود - گاه باشد كه كودك نادان ، به غلط بر هدف زند تيرى - از همان راهى كه آمده بودم برگشتم - جاى شكرش باقى است - پيرى است و هزار عيب - به قدر گليمت بكن پا دراز - روزى به قدر همت هركس مقرر است - ياعلى غرقش كن منم بالاش - كار كردن خر ، خوردن يابو - سر را كاشى شكسته ، تاوانش را قُمى مىدهد - مقصود تويى ، كعبه و بتخانه بهانه - منعم به كوه و دشت و بيابان غريب نيست - عجله كار شيطان است - دم را غنيمت شمار - گندم از گندم برويد جو ز جو . در مقام تجربهء دوستان مباش * « صائب » كه زود بىكس و بىيار مىشوى به تمناى گوشت مردن به * كه تقاضاى زشت قصابان هركسى بر طينت خود مىتند - يا مسلمان باش يا كافر ، دورنگى تا به كى - بيگارى بهتر از بيكارى - زيره به كرمان و فلفل به هندوستان بردن - چونكه صد آمد نود هم پيش ماست . چو عشق نو كند ديدار در دل * كهن را كم شود بازار در دل شب حامله است تا چه زايد فردا ؟ - مار گزيده از ريسمان سياه و سفيد مىترسد - آه صاحب درد را باشد اثر - فلان به پيسى افتاد - پس از من گو جهان را آب گيرد - نم پس نمىدهد . از مار نزايد به جز از بچه مار * گوهر به كان خويش ندارد بسى بها نه هركه آيينه دارد سكندرى داند - شنيدن كى بود مانند ديدن - هر گردى گردو نيست - اى بسا آرزو كه خاك شده - آدمى به اميد زنده است - بر رسولان پيام باشد و بس - كَلْ اگر طبيب بودى سر خود دوا نمودى - وعدههاى سر خرمن دادن - كه ناكس ، كس نمىگردد ، از اين بالانشينىها .